*دلنوشته های یک دختر چادری*

*ما هم می توانیم مانند خانم زهرا باشیم*

خوش اومدید


به دلنوشته های یه دختر چادری

خوش اومدید

امیدوارم وبلاگ من رو بپسندید



[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 18:15 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


این وبلاگ توسط PR.Soroush هک شد!



تقدیم به عشقم, سمانه ....

ولنتاینت پیشاپیش مبارک عشق پاکم!

دوستت دارم....



yahoo id==> drwxrwxrwx_insecure

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 2:45 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


شهادت حضرت محمد/ص/ و امام حسن مجتبی/ع/ و امام رضا/ع/ را تسلیت عرض می نمایم

شهادت حضرت محمد/ص/ پیامبر بزرگ اسلام  

                                                          و امام حسن مجتبی/ع/ و

                                                                                            اما رضا /ع/  ضامن آهو 

                             

                                     تسلیت عرض می نمایم















[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 13:56 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


چرا ماه صفر را صفر نامیدند؟

اعمال ماه صفر,ماه صفر

 

امروز مصادف با آغاز ماه صفر دومین ماه قمری است؛ ماهی که به نحوست معروف است .
به گزارش مشرق، ماه صفر که بنا به روایتی ، روز اول آن روز واردشدن کاروان اسرای کربلا به شام است و حوادث تلخ دیگری از جمله شهادت دختر 3 ساله امام حسین (ع)،رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) در روز 28 این ماه  واقع شده و پایان ماه نیز مصادف با شهادت هشتمین پیشوای شیعیان امام رضا (ع) می باشد.
چرا صفر را صفر نامیده اند؟
در نامگذاری این ماه، دو وجه ذکر کرده ‏اند:
1. از «صُفْرَة (زردی)» گرفته شده؛ زیرا زمان انتخاب نام، مقارن فصل پاییز و زردی برگ درختان بوده است.
2.از «صِفْر (خالی)» گرفته شده؛ زیرا مردم پس از پایان ماه‏های حرام، رهسپار جنگ می‏ شدند و شهرها خالی می‏ شد.
این ماه، معروف به شومی و بدشگونی است. از پیامبر اکرم (ص) درباره ماه صفر، چنین نقل شده است:
هر کس خبر تمام شدن این ماه را به من دهد، بشارت بهشت را به او می‏دهم.
برخی اعمال ماه صفر
1-در این ماه، به دادن صدقه اهتمام بیشتری شود
 پیامبر اکرم (ص) در باب صدقه دادن می فرمایند : " لبخند تو بر روی برادرت صدقه است ، امر به معروف و نهی از منکر کردنت صدقه است ، رهنمایی کسی که راه را گم کرده صدقه است و دور کردن سنگ و خا ر و استخوان از راه صدقه است . "
2-برای ایمنی از بلاها، دعای زیر هر روز ده مرتبه خوانده شود:
یا شَدیدَ الْقُوی‏ وَیا شَدیدَ الْمِحالِ یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنی‏ شَرَّ خَلْقِکَ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی‏ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ! (مفاتیح الجنان)
ای سخت نیرو، و ای سختگیر! ای عزیز، ای عزیز، ای عزیز! خوارند از بزرگی‏ات همه خلقت. پس کفایت کن از من شرّ خلق خودت را، ای احسان بخش! ای نیکوکار! ای نعمت بخش! ای عطا دِه! ای که معبودی جز تو نیست! منزّهی تو! به راستی من از ظالمانم. اجابت کردیم برایش و نجاتش دادیم از غمّ و همچنین نجات دهیم مؤمنان را، و رحمت کند خدا بر محمّد و آل پاک و پاکیزه‏اش!
3-ـ «سیّد بن طاووس» نقل کرده است: در روز سوم ماه صفر، دو رکعت نماز بخوان که در رکعت اوّل سوره «حمد» و سوره «انّا فتحنا» (فتح) و در رکعت دوم سوره «حمد» و سوره «توحید» قرائت شود و پس از سلام نماز، صد بار صلوات بفرست و صد بار آل ابى سفیان را لعنت کن و صد مرتبه استغفار نما و آنگاه حاجت خویش را از خداوند بخواه. (ان شاء اللّه به هدف اجابت مى رسد).( اقبال، صفحه 587)
4ـ در روز اربعین (بیستم ماه صفر) زیارت امام حسین(علیه السلام) مستحبّ است و مورد تأکید قرار گرفته. در روایتى که «شیخ طوسى» از امام حسن عسکرى(علیه السلام) نقل کرده، چنین آمده است: نشانه هاى مؤمن پنج چیز است: به جاى آوردن پنجاه و یک رکعت نماز (17 رکعت نماز واجب و 34 رکعت نافله) و زیارت اربعین (امام حسین(علیه السلام)) و انگشتر را بر دستِ راست نهادن، و پیشانى را به هنگام سجده بر خاک گذاردن و بسم الله الرّحمن الرّحیم را در نماز بلند گفتن.(2)
مناسبت های ماه صفر
اوّل ماه صفر:
آغاز جنگ صفّین، مطابق نقل مورّخان در سال 37 هجرى است. جنگ صفّین از سوى امیرمؤمنان(علیه السلام) و لشکریانش، در برابر معاویه و سپاه غارتگر شام، آغاز شد و مدّت 110 روز طول کشید،(2) و در آستانه شکست لشکر شام، عمرو عاص خدعه اى به کار زد و قرآن ها را بر سر نیزه کردند و داستان تأسّف بار حکمین پیش آمد.
همچنین در این روز در سال 61 هجرى (بنا بر روایتى) سرِ مبارک حضرت سیّدالشّهدا(علیه السلام) را همراه کاروان اهل بیت(علیهم السلام)وارد شهر شام کردند.
دوم ماه صفر:
روز شهادت زید بن على بن الحسین(علیه السلام) پس از قیام بر ضدّ بنى امیّه در سال 120 هجرى است; وى به هنگام شهادت 42 سال داشت.
هفتم ماه صفر:
بنا بر نقل شیخ مفید و کفعمى، روز شهادت امام حسن مجتبى(علیه السلام) است.
همچنین ولادت امام کاظم(علیه السلام) طبق روایتى در سال 128، در این روز در منطقه «ابواء» (محلّى میان مکّه و مدینه) واقع شده است. این روز از جهتى روز حزن و از جهتى روز سرور است.
بیستم ماه صفر:
روز اربعین امام حسین(علیه السلام) است; بنابر نقل جمعى از بزرگان مانند شیخ مفید، شیخ طوسى و کفعمى، جابر بن عبداللّه انصارى در این روز براى زیارت امام حسین(علیه السلام) به کربلا آمد و همین روز، روزى است که اهل بیت امام حسین(علیه السلام) طبق روایتى از شام به مدینه آمدند.
ولى در ارتباط با آمدن اهل بیت حسینى(علیه السلام) در روز اربعین به کربلا میان مورّخان گفتگوست; مرحوم حاج شیخ عبّاس قمى در «منتهى الآمال» از سیّد بن طاووس نقل مى کند که اهل بیت حرم حسینى(علیه السلام) در مسیر بازگشت به مدینه، نخست به کربلا آمدند و زمانى به آنجا رسیدند که جابربن عبدالله انصارى و گروهى از بنى هاشم به زیارت امام حسین و یارانش آمده بودند (و با توجه به اینکه جابر در بیستم صفر به کربلا آمد، بنابراین اهل بیت نیز ورودشان به کربلا همان روز بود).
اما مرحوم حاج شیخ عباس قمى با توجه به نقل دیگر مورّخان و قرائن و شواهد دیگر، ورود اهل بیت(علیهم السلام) را در بیستم صفر (اربعین حسینى) به کربلا بسیار بعید مى داند و از شیخ مفید و شیخ طوسى نقل مى کند که اهل بیت(علیهم السلام) روز بیستم صفر از شام به مدینه مراجعت کردند.
بیست و هشتم ماه صفر:
در چنین روزى، در سال یازدهم هجرى، رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) وفات یافت و همه مورّخان اتّفاق دارند که روز وفات آن حضرت، روز دوشنبه بود و آن حضرت به هنگام وفات شصت و سه سال از عمر مبارکشان مى گذشت.
همچنین بنا بر نقل جمعى از علما و مورّخان، روز بیست و هشتم صفر سال 50 هجرى، روز شهادت امام حسن مجتبى(علیه السلام) است و این روایت بیشتر در میان شیعیان مشهور است تا روایت هفتم ماه صفر.
روز آخر ماه صفر:
بنا بر قول «شیخ طبرسى» و «ابن اثیر» آخر ماه صفر سال 203 هجرى، روز شهادت امام رضا(علیه السلام) است که در سنّ پنجاه و پنج سالگى، توسّط مأمون عبّاسى مسموم شده و به فیض شهادت نائل آمدند.

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 13:41 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


چند ثانیه مکث

سلام به بازدیدکنندگان عزیز می خواستم وبلاگ پدرم رو

بهتون معرفی کنم چند ثانیه مکث


http://134280.blogfa.com

[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 20:11 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


روز خانواده مبارک

سلام روز خانواده به تمامی خانواده ها مبارک





[ شنبه بیستم آبان 1391 ] [ 14:25 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


الو الو

 
الو


 منزل خداست؟
                                 

  این منم مزاحمی که آشناست
                            

 هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
                          

 ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
                              

 شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
                    

 به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
                                                   

 الو ....
                              

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                    

 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
                            

 چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
                   

 صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                           

 اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
                         

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
                         

 پناهگاه  این دل شکسته خانه ی شماست
                           

 الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                        

  دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

[ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ] [ 17:33 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


مادری که فقط یک چشم داشت

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره.فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو، وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدندو من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر. سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا!
اون به آرامی جواب داد، خیلی معذرت میخوام.مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

حتمابه ادامه مطلب سربزنید


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ چهارشنبه دهم آبان 1391 ] [ 21:5 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


فقر آدمی

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.

در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر.

 
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟

- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

- من دیدم که:
ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. . ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم

[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 14:38 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


تبریک عید فطر

باسلام خدمت چادری ها ی محترم ضمن عرض سلام

فرارسیدن عید سعید فطر رو به تمام مسلمان و شیعیان

پروی حضرت علی/ع/ تبریک می گم و ارزوی قبولی

طاعات و عبادات شما را نزد پروردگار جهانیان دارم



ÈэÓȝåÇ: عید فطر
[ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 ] [ 13:55 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


فقط چند ثانیه

این دو تا مطلب از سایت


فقط چند ثانیه بوده

[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ] [ 17:0 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


فرق بین دوست واقعی و دوست معمولی.....!!!

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه
و دیرتر میره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

و بالاخره:


دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف در محبت است......دکتر شریعتی


[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ] [ 16:58 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


داستان یه عشق واقعی

داستان یک عشق واقعی


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ] [ 16:57 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


تصاویری از امام زمان

























































ÈэÓȝåÇ: یا مهدی ادرکنی
[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 11:44 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.


هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

می گیریم.




مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:


شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:



خدایا شکر

برگرفته از وبلاگ فقط چند ثانیه   http://majidshahsavan2.blogfa.com

 

[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 11:31 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


مطالب جور واجور

گره زده ام بال های روسری ام را

ببین چگونه به رخ می کشم کبوتری ام را (اعظم سعادتمند)


پرم از مادری از مهر از آهنگ زن بودن

بکش ای باد رقص چادرم را تا فراسو ها(اعظم سعادتمند)

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

چادر یعنی من زنم ، به من احترام بزار …!
چادر یعنی به راحتی نمیتونی منو به دست بیاری …!
چادر یعنی به طرز فکرم اهمیت بده نه به اندامم…!
چادر یعنی من فقط برای یک نفرم …!
چادر یعنی هیچ وقت اجازه نمیدم مرز بین ما شکسته بشه…!
چادر یعنی امام زمان هنوز کسایی هستن که منتظرت موندن…!
چادر یعنی من هنوز دنبال لذتم ( اما از نوع بهشتی )
چادر یعنی من میتونم خلاف جهت آب شنا کنم …!
چادر یعنی انتهای یک نگاه هرزه …!
چادر یعنی شاید هیچ وقت نفهمی من چی میگم …!

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 18:6 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


گرمت نمیشه با چادر؟

تو تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده اش توی اتوبوس نشسته بودم.
یه دختر کوچولوی 8-9 ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس.
دختر کوچولو روسری اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود.
خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد میزد با افسوس گفت:
(توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس...تو گرمت نمیشه بچه؟)
همون لحظه اتوبوس ایستاد و باید پیاده میشدیم.
دختر کوچولو گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و محکم و با اقتدار گفت:
(چرا گرممه... ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیل
ی خیلی گرم تره...)
دختر کوچولو پیاده شد و اون خانم بدحجاب سخت به فکر فرو رفت..


[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 16:0 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


حاج آقا باید برقصه!!!


این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌كند... بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:


"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاه‌های بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌كردند و آوازهای آن‌چنانی بود كه...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روایت نیست كه نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع كردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای كه به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌كنی به رقصیدن!!!


ادامه مطلب رو از دست ندید


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 20:33 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


ورود خانم های بی حجاب به کلاس درس ممنوع!!!

 

معلم وارد کلاس شد، چشمش به نوشته ی روی تخته افتاد: " ورود خانم های بی حجاب به کلاس درس ممنوع!" عصبانی شد و به دفتر رفت، مدیر به کلاس آمد، اول با زبان خوش پرسید: چه کسی این جمله را نوشته؟ کسی جواب نداد، مدیر عصبانی شد.

بچه ها را بیرون کرد و به صف کشید و تا توانست با چوب به کف دستشان زد، باز کسی چیزی نگفت.

شهید محمد رضا توانگر

 



زن که وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی داد. آخرش هم گفت: ما جنس نمی فروشم.

زن با عصبانیت گفت مگه دست خودته؟ پس چرا در مغازه ات را نمی بندی؟ همان طور که سرش زیر بود گفت: هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بهت جنس بدم.

شهید محمود کاوه



می دانست از ساواکی ها هستند و می خواهند براش پرونده سازی کنند. از او پرسیده بودند نظرت در مورد حجاب چیه؟ گفته بود: من که نظری ندارم باید از روحانیت پرسید! من فقط یه حدیث بلدم که هرکس همسرش را بی حجاب در معرض دید دیگران قرار دهد بی غیرت است و خداوند او را لعنت می کند.

ساواکی ازش پرسید شاه را داری می گی؟ خنده ای کرد و گفت من فقط حدیث خواندم.

شهید محمد منتظر القائم



[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 20:31 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


ای پیامبر به مردان و زنان با ایمان بگو ....

روزي در هواي گرم مدينه ،زني جوان و زيبا در حالي که طبق معمول روسري خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بنا گوشش پيدا بود، از کوچه عبور مي کرد.مردي از اصحاب رسول خدا(ص) از طرف مقابل مي آمد. آن منظره زيبا سخت نظر او را جلب کرد و چنان غرق تماشاي آن زيبا شد که از خودش و اطرافيانش غافل گشت و جلو خودش را نگاه نمي کرد.آن زن وارد کوچه اي شد و جوان با چشم خود او را دنبال مي کرد. همانطور که مي رفت
، ناگهان استخوان يا شيشه اي که از ديوار بيرون آمده بود به صورتش اصابت کرد و صورتش را مجروح ساخت ، وقتي به خود آمد که خون از سر و صورتش جاري شده بود. با همين حال به حضور رسول اکرم رفت و ماجرا را به عرض
او
رساند. اينجا بود که آيه مبارکه نازل شد:
«اي پيامبر! به مو منان بگو که ديده هاشان را فرو گيرند و عورتهاشان را نگاه دارند زيرا که آن براي ايشان پاکيزه تر است .به درستي که خدا - به آنچه مي کنند - آگاه است . و به زنان باايمان نيز بگو که ديده هاشان را فرو گيرند و عورتهاشان را نگاه دارند و زيور و زينت خود را - مگر آنچه از آن آشکار آمد- ظاهر نسازند و بايد که روسريها و مقنعه هاشان را بر گريبانهاشان فرو گذارند و پيرايه هاي خود را ظاهر نسازندمگر براي شوهرانشان ، يا پدرانشان ، يا پدران شوهرانشان، يا پسران خواهرانشان ، يا زنانشان ، يا مملوکان ، يا ديوانگان و افراد ابله ، يا کودکان غير مميّز»
برگرفته از کتاب : داستانهاي
استاد شهيد مرتضي مطهري ،
اثر: عليرضا مرتضوي

[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 19:59 ] [ *زینب خانم* ] [ ]


یک لحظه درنگ

پنجره را به روی قاصدک بی قرار باز کرد.قاصدک روی شانه دخترک نشست و با او گفت
خدا زیبایی را آفرید وآن رابه فرشته ای به نام زن سپرد
راستی
با امانتی که خدا به تو سپرده بود چه کار کردی؟

کتاب پنجره

[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 19:58 ] [ *زینب خانم* ] [ ]